angelinside: (pic#1283343)
[personal profile] angelinside
 قار قار کلاغ ها کلافه ام کرده بود. از یک ساعت پیش پشت سر هم ناله می کردند. کم کم ترس برم داشت. چه بلایی سر کلاغ ها آمده بود که اینطور قار قار می کردند؟

شب سردی بود. اواخر آذر ماه. برف سنگینی آمده و همه جا یخ زده بود. از تختم بلند شدم و به سمت پنجره بخار گرفته رفتم. آستین لباسم را تا انگشتانم پایین کشیدم و بخشی از پنجره را پاک کردم. چیز خاصی معلوم نبود. اما نور قرمز تیر چراغ برق جلوه ترسناکی به خیابان داده بود.

زیر نور کم رمق این چراغ ، سر در خانه خاندان کرامتی برق می زد. سردر هلالی شکلی که طرح مشخصی نداشت و برف های روی آن قندیل بسته بودند.خانه بسیار بزرگی بود. علاوه بر خانه ما تنها خانه ای بود که در این خیابان باقی مانده بود.

اکثر خانه دار های قدیم ، عمارت های بزرگ و قدیمی و زیبایشان را به برج ها بلند و خاکستری تبدیل کرده بودند اما خانواده کرامتی به هیچ وجه راضی به این کار نشده بودند.

قار قار کلاغ ها به صدایی عادی برایم تبدیل شد. انگار همیشه در ذهنم کلاغی برای قار قار کردن بوده . در آن تاریکی هیکلشان معلوم نبود اما صدایشان. در صدایشان رنجی حس می شد که عجیب بود. خیلی عجیب.

äää

با صدای فریاد زدن "لا الا اله الله" از خواب پریدم. چشمانم را چند بار چرخاندم و سعی کردم تمرکز کنم که صدا از کدام طرف می آید.

گوشی موبایلم را از زیر بالشت ها بیرون کشیدم تا ساعت را نگاه کنم. 9:26 دقیقه صبح بود.

فریاد "لا الا اله الله" تمام خیابان را پر کرده بود. کورمال کورمال از جا بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. بخار روی شیشه را پاک کرده  و نگاهی انداختم. چشمانم هنوز تار می دید. چند بار پلک زدم.

جمعیت نسبتا زیادی از حیاط بزرگ خاندان کرامتی به بیرون حرکت می کردند. بیشتر که دقت کردم متوجه هیکل لاغر و نحیفی شدم که روی دست چندین مرد در حال بیرون آوردن بود. مردان سرهایشان را پایین انداخته و سر تا پا مشکی به تن داشتند . زنان هم روسری و شال های سیاه شان را دور گردن گره زده بودند و برای بعضی هایشان زیر نور آفتاب بی رمق صبح زمستانی برق می زد.

اما هیچ صدای گریه و ناله ای از هیچ کس نمی آمد. همه ساکت و مبهوت به آرامی حرکت می کردند و فقط "لا الا اله الله" در خیابان سرد طنین می انداخت.

این ششمین مرگ خاندان بزرگ کرامتی در این هفتاد روز اخیر بود. فاصله این مرگ و میرها آنقدر کوتاه بود که اعضای باقی مانده کرامتی نمی دانستند باید چگونه مراسم ها را بگیرند و ترتیب کارها را بدهند. به همین دلیل در چندین موارد آخر دیگر مراسم برگزار نکردند.

هیچ کس نمی توانست برای این مرگها مشکوک دلیل خاصی بیاورد زیرا بین فوت شدگان از همه سنی وجود داشت و فقط پیرترها از دنیا نرفته بودند. همین موضوع باعث میشد که سایر اعضای باقی مانده احساس درماندگی و ترس بکنند.

خاندان کرامتی از ثروتمندترین و قدرتمندترین خانواده های تهرانی هستند. چندین شرکت و کارخانه بزرگ در بیشتر کشورهای اروپایی و آسیایی تنها بخشی از اموال تمام نشدنی این خانواده است. اما این مرگ و میر عده ای را خوشحال و عده ای را هم نگران آینده خود می کرد.

از جلوی پنجره کنار آمدم. پاهایم انگار روی زمین سرد چسبیده بود. دستهایم را به بازوهایم کشیدم. با اینکه رادیاتورها روشن بودند اما سرمای شدیدی را در تمام وجودم حس کردم. چاره ای نداشتم. باید جلوی این اتفاق را می گرفتم.

äää

سم قهوه اش را گرفت و سمت میز رفت. دین سرش را در کامیپوتر او پنهان کرده بود و با آمدن سم درب لب تاپ را سریع بست. سم قهوه ها را روی میز گذاشت و در حالی که به دین نگاه می کرد ، نشست.

سم در حالی که درب قهوه اش را بر می داشت ، گفت :

- دین میشه انقدر به کامپیوتر من دست نزنی؟

دین قهوه را به سمت خودش کشید و با پوزخندی گفت :

- من چی کار به کامپیوتر تو دارم؟ داشتم روی پرونده جدید کار می کردم.

- البته!

سم کمی از قهوه اش را مزه مزه کرد و به روزنامه های روز میز نگاهی انداخت. در همین حال تلفنش زنگ خورد. او با تعجب به شماره ای که روی صفحه افتاده بود نگاه کرد.

دین پرسید :

- چیه؟

- یه شماره اس ...با یه کدی که تا حالا ندیدم.

- خب بردار ببین کیه!

سم با تردید گوشی را برداشت.

- بله؟

äää

چند دقیقه ای با تلفن صحبت کرد و دین از حرفهایش هیچ چیز نفهمید. بعد  از اینکه سم تلفن را قطع کرد ، دین مشتاقانه پرسید:

- خب؟

سم در حالی که هنوز در تعجب بود ، ابتدا کمی مکث کرد. دین روبروی صورت او بشکن زد و گفت :

- هی!

سم به او نگاه کرد و گفت :

- ها؟ خب...آآآ ، یکی از دوستای قدیمی پدر بود...ازمون ..از ما خواست که بهش کمک کنیم.

- خب کمک مالی یا..

- نه دین ، از مشکل های "مدل ما" داشت.

- خب چه بهتر. ما که دنبال کار می گشتیم. حالا کجا هست؟

سم خنده ای کرد و گفت :

- دقیقن نکته اش تو همینه. ایران!

دین ناباورانه خندید و به سم نگاه کرد. در حالی که تغییری در صورت سم رخ نداد و با چشمان گرد ، سرش را تکان داد.

دین گفت :

- سم! می دونی اونجا چقدر دوره؟ در ضمن مگه این آدم برای ما چی کار کرده-

سم حرفش را قطع کرد و گفت :

- اون دختره گفت که تا حالا چند بار به پدر کمک کرده. هم اون هم پدرش و یه جورایی ما بهش بدهکاریم.

- آخه چطور میشه؟ مگه اون تو ایران نیست؟

- خب از حرفهاش فهمیدم که خانواده پولداری هستن و خودش گفت که سه ماه ایران و سه ماه هم آمریکا و این نواحی هستن -

- حتما این تو این سه ماه هم اینجاها شکار می کنن هوم؟

سم قهوه اش را کمی نوشید و گفت :

- آره. مثل اینکه خیلی هم خوب بودن.

- خودش اینو گفت؟

- نه اما از چند تا از کارهاش که با پدر انجام داده گفت که کلی شکار بوده برای خودش.

دین سرش را به طرفین تکان داد . برای چند لحظه چیزی نگفت. سم کمی به گوشی اش نگاه کرد و گفت :

- صداش...صداش خیلی درد کشیده بود. احساس می کنم شدیدا به کمک احتیاج داره.

- اما اگه اینقدر کارش درسته، چرا خودش مشکل رو حل نمی کنه؟

- خودش که میگفت از موقعی که پدرش رو تو این کار از دست داده ، شکار رو کنار گذاشته تا به باقی اعضای خانواده اش آسیبی نرسه. گفت میخواسته زندگی بی دردسری داشته باشه.

- شرط می بندم کلی بهش حق میدی!

سم لبخند کمرنگی زد و گفت :

- اما مثل اینکه گذشته دست از سرش بر نمی داره.

دین دستش را دور ظرف قهوه اش حلقه کرد و گفت :

- نمی دونم سم. یه جورایی ریسکه . تازه ما هم الان پول آنچنانی نداریم که بخوایم بلیط بگیریم و –

- گفت تمام خرج و مخارج رفت و آمد ما رو میده.

دین ابروهایش را بالا انداخت و گفت :

- اوه. پس قضیه خیلی جدیه.

سم سرش را تکان داد و گفت :

- به نظرم من بد نیست چکش کنیم . حالا که همه چی آماده س و برای ما هم بد نیست.

دین کمی فکر کرد. به نظر او هم تا آن روز کار دندان گیری پیدا نکرده بودند و احساس این را داشت که شاید همه چیز تمام شده باشد و حالا این پرونده تا حدودی ذهنش را مشغول کرده بود.

دین در حالی که قهوه اش را سر می کشید بلند شد. سم با تعجب گفت :

- کجا میری؟

- می رم چمدونم رو ببندم!

äää

در حالی که بین مدارک پدرم دنبال چیزی می گشتم ، صدای در را شنیدم.

- بیا تو.

سعیده خانم ، خدمتکار خانه بود.

- خانم، اجازه هست من برم؟ غذا درست کردم گذاشتم تو ماکروفر ، فقط آقا پیمان که اومدن ، گرمش کنین بخورن.

- مرسی سعیده جان ، دستت درد نکنه. می تونی بری.

- چشم خانم جان. در ضمن مرسی بابت اون پول ، به خدا اگه مجبور نبودم اصلا اضافه حقوقم ازتون نمی گرفتم. به خدا ثریا مریض شده، این شوهر گور به گور شده شم-

من سرم را از بین مدارک بالا آوردم و به او نگاهی کردم. پیرزن بیچاره پنج بچه داشت که حالا همه شان برای خودشان قد کشیده بودند اما هنوز وبال گردن این پیرزن دست تنها بودند. شوهرش راننده کامیون بود و خب ، به سرنوشت بیشتر راننده های خواب آلود دچار شد.

حواسم را به او دادم که هنوز داشت از شوهر دخترش بد می گفت. از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم. دستم را روی شانه های نحیفش گذاشتم و گفتم:

- اشکال نداره سعیده خانم جون. هر موقع خواستی بگو پول بهت قرض میدم ، نگران نباش. ان شا الله ثریا خانم هم حالش خوب میشه ، نگران نباش.

- خانم خدا حفظتون کنه.

لبخند کمرنگی زدم و او را به بیرون اتاق هدایت کردم.

- فردا سعی کن تا ظهر بیای باشه؟

- چشم خانم جان.

- برو دیگه به سلامت.

- راستی خانم جان ، خدا منو بکشه اصلا حواسم نبود.

در حالی که جلو می آمد با نگرانی که مبادا من عصبانی بشوم و داد بزنم آرام گفت:

- خانم ، شرمنده یادم رفت بگم. دو تا آقا اومدن پایین نشستن ، یه نیم ساعتی میشه ،شرمنده. من که اسمشونو نفهمیدم... به ایرانی ها هم نمی خورن. از آشناهای آقان؟

- اِ سعیده خانم چرا زوتر نگفتی، ای بابا.

در حالی که به اتاق بر می گشتم ، سعیده را که سعی داشت خودش را توجیه کند ، راهی خانه اش کردم و او هم با کلی معذرت خواهی بالاخره رضایت داد.

خاکی را که روی صورتم نشسته بود پاک کردم و در آینه به خودم نگاهی انداختم. چند روزی بود غذای درست و حسابی نخورده بودم و زیر چشمانم کمی گود بود. عضلات صورتم را کمی ماساژ دادم . روسری خاکی بنفشم را در آوردم و یک شال سرمه ای رنگ به سر کردم. لباس هایم را کمی تکاندم و از در خارج شدم.

 

دین در حالی که به چلچراغ وسط اتاق پذیرایی زل زده بود به سم سلقمه زد . سم به طرف او برگشت و دید دین به عکس روی دیوار اشاره می کند. یک پیرمرد نسبتا زیبارو روی یک صندلی بزرگ نشسته بود . دو دختر بالای سرش ایستاده بودند و سرشان را بالا گرفته بودند. زنی تقریبا مسن اما خوش لباس کنار دست مرد نشسته بود و در دستش ، انگشتری فیروزه ای رنگ ، چشم نوازی می کرد.

در سمت دیگر مرد هم یک پسر نوجوان دست به سینه ایستاده بود.

- خیلی خیلی معذرت می خوام که این قدر دیر شد.

از پله ها پایین آمدم و به سمت آن دو که روی مبلمان اتاق نشیمن نشسته بودند رفتم.

روبرویشان ایستادم و گفتم :

- سلام. من نگین هستم. خیلی خیلی ممنونم که اومدین نمیدونم چه طوری باید تشکر کنم.

دین خنده ای کرد و گفت :

- باعث افتخاره خانم نگین. خونه خیلی بزرگی دارین.

سم اشاره ای به دین کرد و به سمت من برگشت :

- خونه خیلی قشنگی دارین.

من خنده ای کردم و زیر  لب گفتم :

- بله..البته.

سپس در حالی که اشاره می کردم بنشینند ، گفتم :

- سفرتون خوب بود؟

دین سریع گفت :

- بله عالی بود. از این بهتر نمیشد.

- خب...خیلی خوشحالم.

تا مدتی سکوت بین ما بود. پسر کوچک سعیده خانم مانده بود تا باقی مانده کارهای مادرش را انجام دهد. با چند لیوان شربت وارد اتاق شد و سلام مختصری داد.

لیوان ها روی میز گذاشت و سریع از اتاق بیرون رفت. من که بیرون رفتنش را نگاه می کردم با صدای سم به طرف او برگشتم.

-این عکس خانواده شماست؟

- بله. برای خیلی وقت پیشه...برای اون موقع ها که هنوز همه چی خوب بود.

دین سری تکان داد و گفت :

- شما تو این خونه تنهایید؟

من به طرف او برگشتم و گفتم :

- پیمان هم هست.اون یکی خواهرم بعد از ماجرای پدرم رفته سوییس و دیگه فک نمی کنم برگرده...مادرهم...خب اونم از درد دوری پدرم الان چند سالی هست که از دنیا رفته.

سم با صدایی آرام گفت :

- خیلی متاسفیم.....باید خیلی سخت بوده باشه.

من به او نگاهی کردم و سعی کردم لبخند بزنم اما نتوانستم. فکر کردن به مرگ پدر و مادرم حتی با گذشت این همه سال، هنوز حالم را دگرگون می کرد. و دانستن این موضوع که می توانستم کاری کنم این اتفاق دیرتر بیفتد و انجامش ندادم ، بیشتر عذابم می داد.

حواسم را به آن دو دادم و گفتم :

- خب..گذشته ها گذشته! راستی در مورد اقامتتون اصلا نگران نباشین. این خونه پر اتاق های مختلفه که همشون هم خالین. به جز اتاق وسطی طبقه بالا که مال منه و اتاق آخری سمت چپ که ماله پیمان هست ، بقیه اتاق ها خالی ان. می تونین هر کدوم رو که دوست داشتین اتخاب کنین.

سم و دین با هم سر تکان دادند و دین بلند گفت :

- خیلی ممنونیم. واقعا.

من لبخندی زدم  و گفتم :

- من از شما ممنونم. حالا بهتره که استراحت کنین. من میرم رضا رو صدا کنم که چمدون هاتونو بیاره بالا.

از اتاق بیرون رفتم تا رضا را که در انباری بود، صدا کنم.

سم و دین به هم نگاهی کردند و به نظر می رسید از شرایط راضی باشند. سم گفت :

- دختره خوبی به نظر میاد.

دین سرش را تکان داد و گفت :

- خونه به نظرم خیلی بهتره...فک کن کلی اتاق خالی که می تونی-

- دین!

- اوه آره آره حواسم نبود!

äää

گوشم را روی در اتاق گذاشتم. صدایی نمی آمد. ساعت از هشت صبح گذشته بود اما سم و دین هنوز از خواب بیدار نشده بودند. چند باری دستم را بالا بردم تا در بزنم اما منصرف شدم. روی نوک پا نزدیک پله ها رفتم که صدای سم را شنیدم.

- سلام.

به عقب برگشتم و سم را دیدم که در آستانه در ایستاده بود. گفتم :

- شما بیدارین؟ صدایی نمی اومد گفتم شاید-

- نه خیلی وقته بیداریم.

من نزدیک رفتم و دین را در اتاق دیدم که کتش را به تن می کرد ، بلند گفت :

- صبح بخیر.

سری تکان دادم و گفتم :

-صبح بخیر. راستی من با یکی از اعضای خانواده کرامتی که از دوستهای نزدیکمه قرار گذاشتم که شما باهاش حرف بزنین... می دونین، به عنوان کاراگاه.

سم دست به سینه ایستاد و گفت :

- خودت چی راجع این قضایا می دونی؟

من عقب تر رفتم و به نرده پله ها تکیه دادم.

- خب ، زیاد نخواستم پیش برم..چون خب ، می دونین حرفمو باور نمی کنن و فکر می کنن دارم الکی حرف می زنم که..به هر حال نمیشه زیاد ازشون سوال های خاص پرسید.

مثلا من یه بار از همین دوستم پرسیدم که به نظرش این مرگ ها عجیب نیس...به نظرش نمی یاد شاید این آدمها دارن یه طور غیر طبیعی می میرن؟

دین که حالا جلوی در ایستاده بود گفت :

- خب اون چی گفت؟

من خنده ای کردم و در حالی که سرم را پایین انداخته بودم گفتم :

- هیچی.فقط نگام کرد و خب یه جوری نگام کرد که دیگه نتونستم حرف دیگه ای بزنم.

سم زیر چشمی به دین نگاه کرد که داشت ریز می خندید. سپس رو به من کرد و گفت :

- خب ، ما می تونیم الان باهاشون صحبت کنیم؟

 

خیابان تقریبا شلوغ بود. دوستان و نزدیکان خیلی صمیمی خانواده کرامتی در مراسم آخرین از دست رفته شرکت کرده بودند. بزرگان خانواده تصمیم گرفته بودند که دیگر خبر مرگ اعضای خانواده را به همه اعلام نکنند . اینگونه برای اعتبار و شهرت آنها کمتر مشکل پیش می آمد.

من به همراه سم و دین وارد خانه آقای کرامتی شدم. در هر گوشه ی حیاط بزرگ خانه، مرد و زن ایستاده بودند. در دست اکثرشان لیوان های کریستال چای بود که از آن بخار بلند می شد. در هوای سرد آذر ماه ، خانه آقای کرامتی از بیرون هم سردتر و بی رمق تر بود.

چشمم دنبال سپیده این طرف و آن طرف می چرخید. سم و دین نزدیک من ایستاده بودند. دیگران توجه چندانی به آنها نداشتند. انقدر این مرگ ها همه را ترسانده بود که کسی حواسش به آن دو برادر نبود.

- سپیده!

با صدای من به طرفم برگشت. لبخند کمرنگی زد. در چشم های سبزش هنوز اشک بود. بینی اش را با دستمال پاک کرد و به طرفم آمد. دست های لاغرش را در دستم گرفتم و آرام گفتم :

- خیلی خیلی متاسفم سپیده جون.

سپیده با صدای لرزانی تشکر کرد. سم و دین که پشت سر من ایستاده بودند ، سرشان را به نشانه همدردی تکان دادند. سپیده هم لبخندی زد و به من نگاه کرد.

- از دوستای قدیمی پدرم هستن. اومدن اینجا...خب برای کمک.

سپیده چشمانش را تنگ کرد و گفت :

- کمک؟

من که سعی می کردم طوری حرف بزنم که او عصبی نشود ، گفتم :

- خب . راجع همین مرگ های مشکوک دیگه...میدونم که تو هم داری کم کم به این موضوع شک می کنی...

سپیده با حالت عصبی حرفم را قطع کرد و در حالی که سعی می کرد آرام صحبت کند گفت :

- نگین.. بهت گفتم راجع این موضوع انقدر حساس نشو...

- ولی آخه تو خودتم می دونی که این ها طبیعی نیس...

- نگین ازت خواهش می کنم.

- اما سپیده ، یکی باید این قضیه رو فیصله بده.

نگین با صدای نسبتا بلندی گفت :

- خواهش می کنم نگین.

این را گفت و برای چند لحظه عذاب آور با چشمان سبزش که حالا ترس در آنها به وضوح دیده میشد به من نگاه کرد. لب هایش می لرزیدند و از بین آنها دندان های سفیدش معلوم میشد. رویش را برگرداند و  به داخل خانه رفت. من نا امیدانه رفتنش را نگاه کردم. سم آرام گفت :

- به نظر میرسه از یه چیزی ترسیده.

من به طرفش برگشتم و در حالی که به زیر زمین نگاه می کردم، گفتم :

- اون از یه چیزی خبر داره که نمی خواد به من بگه. شاید می ترسه...شاید هم فکر می کنه اگه به من بگه باور داره که این چیزها غیر طبیعی ان، آبروی خودشو یه جورایی برده .

دین نگاهی به دور و بر انداخت و گفت :

- همه مرگ ها تو خونه بوده درسته؟

- درسته.

- خب به نظرم بد نباشه خونه رو یه نگاهی بندازیم.

من سری تکان دادم و گفتم :

- الان که نمیشه. اما فرداشب چرا. من فک کنم بد نباشه زیر زمین رو هم ببینیم.

سم پرسید :

- زیر زمین چرا؟

- خب ، قبل از اینکه این مرگ و میر ها اتفاق بیفته ، خیلی می اومدم اینجا. با سپیده خیلی صمیمی هستم. همیشه می دیدم که وقتی نزدیک زیر زمین میشم چقدر عصبی میشه و همش می خواد منو از اونجا دور نگه داره. حتی یه بار هم ازش خواستم بریم اون تو یه چرخی بزنیم که خیلی شدید باهام مخالفت کرد.

دین مشتاقانه گفت :

- پس حتما یه خبرایی تو زیر زمین هست!

من گفتم :

- حتما ، فردا شب ، همه خانواده شو رو دعوت کردن به یه مراسم . هیشکی تو خونه نیست.

سم نگاهی به اطراف کرد. دین هم کمی به چمن های روی زمین دست کشید. من که متوجه نگاه های متعجب دیگران شده بودم ، آرام گفتم :

- به نظرم بهتره بریم.

äää

ساعت نزدیک به ده شب بود. من از پنجره اتاقی که سم و دین در آن مشغول جمع و جور کردن وسایلشان بودند ، منتظر بیرون رفتن همه اعضای خانواده کرامتی از خانه بودم. تنها سپیده و نامزدش مانده بودند. نفسم را با صدا از دهانم بیرون دادم و به طرف آن دو برگشتم.

دین که متوجه کلافگی من شده بود ، گفت :

- حالا مطمئنی که همشون می رن؟

من که نگاهم به وسایلشان دوخته شده بود ، زیر لب گفتم :

- فکر می کنم.

آن وسایل، تک تک شان برایم کاملا آشنا بود. هنوز به یاد داشتم وقتی آن تفنگ ها را با گلوله هایی از نمک پر می کردم و در قلب نداشته ارواح سرگردان شلیک می کردم ، چه حسی داشتم. هنوز می توانستم به یاد بیاورم که چگونه زیر شکنجه ی ده ها روح جان سالم به در بردم که در اکثر موارد خیلی هایش از روی شانس بود.

و هنوز به یاد داشتم آخرین باری که دستم به ماشه آن تفنگ لعنتی خورد.

سم متوجه نگاه خیره من شد . آخرین گلوله نمکی را در تفنگ گذاشت و به سمت من آمد. آرام گفت :

- دیگه هرگز نمی خوای بری سراغ شکار؟

سرم را پایین انداختم تا اشک هایم را نبیند. به طرف آینه دیواری رفتم. دین دست از کار کشید و به من نگاه کرد. در حالی که به گودی زیر چشمانم نگاه می کردم ، گفتم :

- وقتی راجع این قتل ها شنیدم ، تنم مور مور شد. احساس کردم....احساس کردم گذشته ام داره جلوی روم مثل یه فیلم تند شده می گذره...

به طرف آن دو برگشتم و ادامه  دادم :

- تمام شکارهایی که با پدرم رفتیم...دلواپسی های مادرم ، دلتنگی هاش، بی حوصلگی های خواهرم. و البته اصرار پدرم رو این که من نباید به شکار برم.

دین که روی تخت می نشست پرسید :

- چرا؟

من روی صندلی کوچک روبروی آینه نشستم. سم نزدیک پنجره به دیوار تکیه داده بود. با صدایی گرفته جواب دادم :

- علاقه شدید من رو به این قضیه درک می کرد. می فهمید که من برای چی می خوام تو این قضیه باشم. من می خواستم بخشی از انتقام باشم. اما پدرم همیشه می گفت من برای این کار خیلی جوونم. می گفت مثل بقیه دخترها باش. برو با دوستات بیرون ، لوازم آرایش بخر. اما من نمی تونستم. حتی چند باری سعی کردم ، با دوست های قدیمی ام ارتباط برقرار کردم ، چند باری باهاشون بیرون رفتم ، اما...اما نمی تونستم. نمی تونستم قبول کنم که الان ممکنه کلی آدم به من احتیاج داشته باشن و من اینجا با این دخترها ی خیره سر بشینم و راجع آخرین مدل رژ لب صحبت کنم.

سم نگاهی به بیرون انداخت. چراغ خانه کرامتی هنوز روشن بود. به طرف من برگشت و گفت :

- کدوم انتقام؟

رویم را برگرداندم. سرمای عجیبی را حس کردم که در وجودم زوزه می کشید. کمی به خود لرزیدم. دین پرسید :

- حالت خوبه؟

سرم را تکان دادم و آرام گفتم :

- خوبم.

سپس رو به سم گفتم :

- انتقام مرگ برادرم.

- اما پس ، من فک می کردم پیمان برادر-

- نه ، اون پسر خواهرمه.

دین با کنجکاوی پرسید :

- اون عکس روی دیوار؟ اون برادرته؟

من سرم را تکان دادم و گفتم :

- بله. نیما. اون...اون 7 سالش بود که ..

نتوانستم ادامه بدهم. بغض لعنتی راه گلویم را سد کرد. در حالی که دستم را روی صورتم می گذاشتم ، از اتاق خارج شدم.

مدتی سکوت بین دو برادر بود. هیچ کدامشان چیزی نمی گفتند. سرانجام دین رو به سم کرد و گفت:

- گذشته خیلی سختی داشته.

سم سرش را تکان داد و چیزی نگفت. دوباره به بیرون نگاه کرد. ناگهان گفت :

- رفتن. پاشو دین، باید بریم.

äää

 

ساعت یازده و بیست و سه دقیقه را نشان می داد و من به همراه سم و دین جلوی درب بزرگ خانه کرامتی ایستاده بودیم. دین مشغول باز کردن قفل در بود . هوا از دیشب سردتر بود و احساس می کردم به زودی بخاری که از دهانمان خارج می شود ، یخ می زند. دست هایم را در جیب های سویی شرتم فرو کردم و به دین نگاه کردم که وقتی قفل در را باز کرد ، نیشخندی سرتاسر صورتش را فرا گرفته بود.

آرام وارد خانه شدیم. فضای خانه تاریک بود و به جز دو چراغ کوچکی که روی سر در خانه روشن بود ، نور دیگری دیده نمی شد. چراغ قوه هایمان را روشن کردیم و پیش رفتیم. دین پرسید :

- داخل خونه رو نگردیم؟

من در حالی که پایم را از روی یک سنگ برمی داشتم ، آرام جواب دادم :

- فکر نمی کنم چیز مهمی دستمون بیاد. زیر زمین مهمتره.

دین سرش را تکان داد و آرام به زیر زمین نزدیک شد. سم نور چراغ قوه اش را روی شیشه های یخ زده زیر زمین گرفت. شیشه ها بیشتر شکسته بودند و توسط نایلون یا تکه های چوپ رویشان پوشانده شده بود. چیزی از دورن مشخص نبود و همین زیر زمین را ترسناک تر از قبل نشان می داد.

چند پله به پایین می خورد و درب کوچک و کوتاه زیر زمین را نمایان می کرد. دین جلوتر رفت تا قفل آن را باز کند. ناگهان صدای ترمز ماشینی هر سه تایمان را از جا پراند.

هیچ کدام حرکتی نکردیم. مانند مجسمه های یخ زده ثابت ایستاده بودیم. نگاهم را به زیر درب بزرگ خانه دوختم. صدای بسته شدن درب ماشین به گوش رسید.

دین با دست و بی صدا به من و سم اشاره کرد که همان جایی که هستیم روی دو پا بنشینیم. سقف کوتاه زیر زمین باعث می شد که چیزی از جلوی پنجره های آن از دور و در آن تاریکی مشخص نباشد. من و سم آرام روی زمین نشستیم. دین نزدیک درب زیر زمین، پشت سایه پله ها پنهان شد.

کلید در قفل چرخید و دو نفر وارد شدند.

- من دیگه نمی یام تو. زود بیا.

زنی این را گفت و نگاهی به اطرافش کرد تا جایی برای نشستن پیدا کند. مرد دوان دوان وارد خانه شد . پله های جلوی درب خانه یخ زده بودند و همین باعث شد مرد هنگام بالا رفتن سکندری بخورد و عقب روی زمین بیفتد.تقریبا سرش روبروی جایی که دین پناه گرفته بود ، قرار گرفت.

زن با صدایی بلندی به سمتش آمد و گفت :

- مواظب باش مرد! مگه نمی بینی زمین لیزه ؟

دین سرش را عقب تر برد ،در حالی که دیگر جایی برای پنهان شدن نداشت. من و سم هم کمی خودمان را بیشتر جمع کردیم و من سرم را بین دو دست هایم پنهان کردم.

زن به مرد کمک کرد تا از جا بلند شود. مرد ناسزا کنان از جا بلند شد و گفت :

- تقصیر توئه دیگه ، همش میگی زود باش زود باش.

- باز هم شد تقصیر من.

مرد لباس هایش را که خیس شده بود با انزجار تکاند و بازویش را با عصبانیت از دست زن بیرون کشید و این بار آهسته پله ها را بالا رفت. من سرم را بالا آوردم و زن را نگاه کردم. او را نمی شناختم ، اهمیتی هم نمی دادم ، فقط می خواستم او زودتر از آنجا برود تا قبل از اینکه اتفاقی بیفتد.

ناگهان متوجه شدم که سم دارد به دین اشاره هایی می کند. به سمت دین نگاه کردم و دیدم او سعی دارد از فرصت استفاده کند و قفل در را باز کند. از این کارش عصبی شدم چون زن در همان نزدیکی پله های جلوی خانه که در واقع بالای سر دین می شد ایستاده و به دیوار تکیه داده بود. دلم می خواست همین الان دادی سر دیدن می کشیدم و به او یادآور می شدم که احمق نباشد.

سم زیر لب ناسزایی داد. من چشمم را به زن دوختم و آرزو کردم صدایی نشنود. هرچند هنوز هیچ صدایی از کار دین به گوش نمی رسید اما این سکوت لعنتی که در سرتاسر خانه پیچیده بود ، ترس را در دلم انداخت.

سکوتی سنگین که تمام آن عمارت بزرگ را فرا گرفته بود و حتی صدای پر زدن یک مگس هم ممکن بود توجه زن را جلب کند.

زن ، نفسش را با سر و صدا از دهانش بیرون داد و صاف ایستاد. لباس هایش را کمی مرتب کرد و به پنجره بالایی نگاه کرد. دین به طرف قفل برگشت و کمی در جایش تکان خورد. ناگهان دستش به زنجیر کنار پنجره درب خورد و صدایی کوتاه از این برخورد بلند شد.

زن بلافاصله به عقب برگشت. نفس من در سینه ام حبس شد. سم زیر لب چیزی گفت که فقط خودش متوجه شد. من تنها مانند یخ زده ها نشسته بودم. صدا خیلی کوتاه بود اما آنقدر حیاط بزرگ و ساکت بود که این صدا همانند صدای یک بمب توانست سکوت ترسناکش را بشکند. زن در حالی که بخار های تولید شده از دهانش با سرعت خیلی زیادی خارج می شدند ، آرام نزدیک پله های زیر زمین شد. انگار او هم از آن زیر زمین مخوف چیزهایی شنیده بود.

آرام جلو آمد و سرش را پایین آورد. من سرم را در کلاه لباسم فرو بردم و حتی برای چند لحظه ای نفس نکشیدم. سم کنارم طوری نشسته بود که احساس کردم سالهاست که نفس نمی کشد.

زن یک پله پایین آمد و از همان جا با ترس نگاهی به پنجره های زیر زمین انداخت. اما ترس نمی گذاشت که پایین تر برود. به سمت جایی نگاه کرد که دین چمباتمه زده بود. از آن فاصله و در آن تاریکی هیچ چیز مشخص نبود . زن آب دهانش را با سر و صدا قورت داد و یک پله پایین تر رفت. من چشمانم را برای لحظه ای بستم.

با خود فکر کردم اگر او هر کدام از ما ها را پیدا کند در چه مخمصه بزرگی گرفتار خواهیم شد. چگونه می توانم برای سپیده و باقی اعضای خانواده کرامتی حضورم با دو غریبه را در آن ساعت از شب توجیه کنم؟

زن در حالی که پاهایش می لرزید ، روی پله دوم ایستاد. اما نزدیک تر نشد. گردنش را جلوتر کشید تا شاید چیزی ببیند. دوباره به سمت دین برگشت. ناگهان حس کرد جنبشی را در آن سمت می بیند ، پای راستش را بلند کرد تا روی پله بعدی بگذارد.

- شیرین!

مرد آرام زنش را صدا زد. زن در حالی که از جا پرید به عقب برگشت و وقتی همسرش را دید نفسی از روی آسودگی کشید.

مرد پرسید :

- اونجا چی کار می کنی؟

و دستش را به طرف زنش دراز کرد.

زن بلافاصله دست شوهرش را گرفت و در حالی که با اضطراب به جایی که دین پنهان شده بود نگاه می کرد گفت :

- فکر کردم صدایی شنیدم اونجا.

مرد در حالی که نگاهی به زیر زمین می انداخت گفت :

- خیالاتی شدی. اینجا هم که تاریکه...

زن بازوهایش را محکم گرفت و در حالی که سعی می کرد جلوی لرزیدنش را بگیرد سریع جواب داد:

- آره آره حتما. بیا زودتر بریم علی. من می ترسم.

علی خنده ای کرد و گفت :

- باشه بابا ، بیا.

زن دوان دوان دور شد . چند باری به عقب برگشت اما شوهرش او را سریع از خانه خارج کرد. من و سم هنوز نشسته بودیم. پاهایم خواب رفته بودند و دیگر نمی توانستم احساسشان کنم. صدای روشن شدن موتور ماشین انگار بهترین صدا در دنیا برای من در آن لحظه بود. بعد از چند لحظه که از دور شدن ماشین مطمئن شدیم ، آرام از مخفیگاهمان بیرون آمدیم.

سم با عصبانیت به طرف دین رفت و او را از یقه اش بلند کرد و گفت :

- دیوانه احمق! می دونی اگه گیر می افتادیم چه گندی میشد؟

دین در حالی که ترس در چشمانش موج می زد ، سعی کرد قیافه حق به جانبی به خود بگیرد :

- خب نمی خواستم وقت رو از دست بدیم. گفتم تا اینا کارشون رو انجام میدن ، ما هم کار خودمون رو انجام بدیم.

من از جایم بلند شدم و به سمت آن دو رفتم و با دلخوری گفتم :

- نباید ریسک می کردی. هر لحظه ممکن بود همه چی لو بره. اونوقت برای من بد می شد نه برای شماها.

دین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.

سم سرش را تکان داد و گفت:

- حالا بازش کردی یا نه؟

دین نیشخندی زد و گفت:

- البته که بازش کردم!

من نگاهی به ساعتم کردم. از نیمه شب گذشته بود. در حالی که چراغ قوه  را روشن می کردم ، از بین آن دو عبور کردم و به سمت در زیر زمین رفتم.

قفل را باز و زنجیر هایش را آزاد کردم. به کمک سم در سنگین را به عقب کشیدیم. در با صدایی بلندی روی زمین کشیده شد. من نور چراغ قوه را به محیط درون زیر زمین انداختم. چیز زیادی معلوم نبود. به طرف آن دو برگشتم و گفتم :

- بهتره زود تر بریم تا کسی دیگه ای نیومده.

این را گفتم و وارد زیر زمین شدم. سم و دین هم پشت سر من آمدند.

بوی نم از همه جا به مشام می خورد. تارهای عنکبوت همه جا تنیده شده بود و گرد خاک تا انتهای گلو را می سوزاند. دستم را که دستکش داشت جلوی بینی ام گرفتم و با لوله تفنگ تار های عنکبوت را کنار می زدم.  جلو رویمان چند پله کوتاه بود ، آنها را آرام پایین رفتیم. هیچ صدایی نمی آمد.

از پله ها که پایین آمدیم ، پیش رویمان اتاق نسبتا بزرگی را دیدیم که در دو طرفش دو راهرو دیده میشد. سم آرام گفت :

- بیشتر شبیه یه راه پنهانی زیر زمینیه تا یه...

- زیر زمین ساده!

دین جمله او را کامل کرد و نور چراغش را به سمت اشیایی گرفت که در قفسه های فلزی قرار داشتند. دور تا دور اتاق از این قفسه ها قرار داشت که تا نزدیکی های سقف می رسیدند. درون آنها هر چیز به در نخور و به درد بخوری پیدا می شد. از کاسه های کوچک سفالی تا پنکه های بزرگ سقفی و یا حتی یک لاستیک بزرگ کامیون. همه چیز در آن زیر زمین پیدا می شد.

من به راهرو ها اشاره کردم و گفتم :

- باید جدا بشیم؟

سم و دین هم به راهروها نگاه کردند. سم به طرف یکی شان رفت. تا آنجایی که نور چراغ نشان میداد ، انتهای هر راهرو به اتاق دیگری ختم می شد. سم به سمت من برگشت و گفت :

- دین از اون یکی میره و من و شما هم از این یکی.

دین که انگار کمی دلخور شده بود ، لوله تفنگش را پایین گرفت و به سمت راهروی سمت چپ رفت.

من جلوتر از سم به راه افتادم و وارد راهروی سمت راست شدم.

چراغ قوه ام را نزدیک صورتم گرفتم و نورش را جلوی پایم انداختم. راهرو تقریبا تنگ بود و دو نفر در کنار هم نمی توانستند از آن عبور کنند. سم آرام پشت سر من می آمد و هر از گاهی به عقب نگاهی می انداخت. روی دیوارهای ترک خورده راهرو چیز زیادی دیده نمی شد. یک سری خطوط نا معلومی در بعضی جاها از دیوار کشیده بود که به دلیل زیاد بودنشان جلب توجه می کرد.

راهرو به اتاق نسبتا بزرگ دیگری منتهی می شد. در این اتاق چیز خیلی زیادی نبود. چندین صندلی شکسته چوبی که هر کدام سه یا دو پایه داشتند. به همراه میز ناهار خوری نسبتا بزرگی که به دیوار تکیه داده شده بود که دو پایه بیشتر نداشت. در طرف دیگر اتاق هم گونی های سفید رنگی روی هم انباشته شده بود. به غیر از اینها چیز دیگری در اتاق نبود . به علاوه آن بوی نا مطبوع کهنه. بویی که انگار سالیان سال در آن اتاق نمور زندانی شده است.

نور چراغ قوه ام کمی روشن و خاموش شد. به طرف جایی که سم بود برگشتم اما او را ندیدم. با صدای تقریبا بلندی گفتم :

- سم ؟ کجایی؟

اما هیچ صدایی نیامد. نور چراغ قوه مرتب روشن و خاموش می شد. با دستم چند باری به آن ضربه زدم و دوباره نورش را به اطراف گرفتم.  زمزمه کردم :

- سم؟

برای لحظه ای به خود لرزیدم. نور چراغ باز هم روشن و خاموش شد تا اینکه بالاخره خاموش شد. لحطه ای احساس کردم درون یک چاه قیر افتاده ام که هیچ هوایی ندارد. نفسم برای لحظه ای گرفت. با صدای بلند نفس کشیدم . بااین کار میزان خیلی زیادی از آن بوی گند کهنه وارد گلویم شد که حالم را به هم زد.

چراغ قوه را به گوشه ای پرت کردم و در جیبم دنبال کبریت گشتم. دوباره گفتم :

- سم ؟ کجا رفتی؟

سعی کردم کمی جلو بروم. بوی گند بیشتر و بیشتر میشد. حالا از قبل تازه تر به نظر می رسید. صدای نفس هایم را می شنیدم که تند تر می شود. سعی کردم به خودم مسلط شوم. در حالی که دستهایم در جیبهایم به دنبال کبریت و یا فندک بود ، جلوتر رفتم.

عملا هیچ چیزی نمی دیدم. احساس کردم در آن اتاق برای ابد حبس شده ام. هوا به طرز عیجبی ناگهانی گرم شده بود. عرق از بین موهایم به پشت گردنم ریخت. گره روسری ام را کمی شل و دکمه های سویی شرتم را باز کردم.

ناگهان صدای به هم خوردن چیزی توجه ام را جلب کرد. صدای برخورد استخوان. اسلحه ام را بالا گرفتم و نگاهی به فشنگ های نمکی اش کردم تا غافلگیر نشوم. در حالی که هیچ چیز نمی دیدم کمی جلو رفتم.

ناگهان پایم به چیزی گیر کرد و محکم روی زمین افتادم.

äää

سم از راهی که آمده بود به عقب برگشت . در حالی که پشت سر هم "نگین" را صدا می زد به اتاق بزرگ اولی رسید. سراسیمه نور چراغش را به اطراف تاباند و ناگهان دین را دید که دستش را به دلیل نوری که سم در چشم او انداخته ، جلوی صورتش گرفته بود.

دین در همان حالت گفت :

- چته سم؟ چی شده؟

سم نفس نفس زنان گفت :

- نگین..نگین...نمی دونم یه هو...غیبش ... زد.

دین دست سم را که جلوی صورتش بود کنار زد و به او نگاه کرد. سپس گفت :

- مگه با هم نبودین؟

- نمی دونم چی شد. اون جلوتر داشت می رفت ، وقتی رسیدیم ته راهرو برای یه لحظه نور چراق قوه ام خاموش شد و وقتی روشن شد نگین نبود.

دین تفنگش را از کیفش که روی پله های زیر زمین انداخته بود برداشت. گلوله هایش را نگاهی انداخت و اسلحه دیگری را برداشت. به طرف سم برگشت و داد زد :

- سم!

سم سراسیمه به طرف او برگشت و اسلحه ای را که دین به طرفش پرتاب کرد در هوا گرفت.

دین در حالی که به طرف راهرو سمت راست می رفت به سم نگاهی انداخت و گفت :

- اون هیکلو تکون بده.

سم و دین در راهروی نه چندان طولانی دویدند. دین چراغ قوه اش را چند باری تکان داد تا روشن شد. انتهای راهرو هیچ چیز نبود.

سم با اضطراب گفت :

- اما اون دفعه...یه اتاق اینجا بود...من ...

او به خطوط روی دیوار اشاره کرد و سراسیمه ادامه داد :

- داشتم به این خط ها نگاه می کردم که نگین رفت تو اون اتاق...

 دین نگاهی به او کرد و زیر لب گفت :

- خب حالا که به نظر می یاد خبری از اتاق نیس.

او گوشش را روی دیوار گذاشت. هیچ صدایی نمی آمد. سم ناگهان فریاد زد:

- نگین!....نگین!

äää

آن طرف دیوار ، من صدای سم را شنیدم. سعی کردم جوابش را بدهم اما هیچ صدایی از گلویم خارج نمی شد. چوب کبریتی را آتش زدم تا کمی اطرافم روشن شود. با یک دست دیگرم اسلحه را آماده داشتم. به اطرافم چرخیدم اما چیزی نمی دیدم.

سرم هنوز از برخورد با زمین درد می کرد. کمی چشمانم را باز و بسته کردم. ناگهان دوباره آن صدا را شنیدم. خودم را آماده کردم. نور ضعیف چوب کبریت چیز زیادی را مشخص نمی کرد. تا اینکه آن هم خاموش شد. خواستم کبریت دیگری را آتش بزنم که آن صدا من را از جا پراند.

- منتظرت بودم.

سراسیمه به طرف جایی که صدا آمد برگشتم. جوانی حدودا بیست ساله در حالی که لباس های خیلی قدیمی به تن داشت ، کمی آن طرف تر از من ایستاده بود. در حالی که اسلحه در دستم می لرزید ، گفتم :

- چی؟

پسر کمی نزدیک تر شد و من کمی عقب تر رفتم. حالا که چشمانم به تاریکی عادت کرده بود می توانستم شمایل پسر را به خوبی ببینم. در حالی که اسلحه را به طرفش گرفته بودم ، هنوز جرات این را نداشتم که به طرفش شلیک کنم.

پسر با صدای نسبتا بلندی گفت :

- من منتظر همه شماها بودم.

صدای بلند او از آن طرف دیوار به گوش سم و دین رسید. دین با دست به سم اشاره کرد. سم چند باری به دیوار کوبید اما دیوار بسیار محکم تر از آن چیزی بود که بتوان با اسلحه آن را شکست.

من حالا به دیوار چسبیده بودم و جای دیگری برای حرکت نداشتم. از آن فاصله می توانستم آثار خفگی را روی گردن آن پسر جوان ببینم. تصمیم گرفتم با صحبت کردن ، او را آرام کنم. به آهستگی گفتم :

- کی این بلا رو سرت آورده؟

پسر چشمانش را کمی تنگ کرد. روی خطوط سیاه رنگ گردنش دست کشید و گفت :

- فرقی نمی کنه...

او به من نزدیک تر شد و درحای که دستش را به طرف گردنم دراز می کرد گفت :

- مهم اینه که همتون دارین می میرن..دونه...به دونه...

دستش را می دیدم که به طرفم نزدیک تر می شود ، اسلحه را رو به بالا گرفتم و تا خواستم شلیک کم ، صدای فریاد پسر در اتاق کوچک پیچید و او ناپدید شد.

جایم را عوض کردم و به آن سمت اتاق رفتم. گلوله هایم را وارسی کردم و به دور خود چرخیدم. چشمانم سراسیمه اطراف را می گشت. ما خبری از او نبود.

همان جایی که ایستاده بودم ، حرکتی را در گوشه چشمم دیدم ، بلافاصله به طرفش برگشتم و پسر من را محکم به طرف دیوار پرتاب کرد.

او که حالا عصبانی تر از قبل شده بود. به طرفم آمد. سرم از برخورد با دیوار به چرخش افتاد. چشمانم را باز و بسته کردم اما همه چیز جلو رویم تار بود. سعی کردم خودم را بالا بکشم اما قدرتش را نداشتم. پسر آرام به طرفم آمد و روبرویم روی دو زانو نشست. سپس در حالی که دست سیاهش را نزدیک گردنم می برد زیر لب گفت :

- باید...همه تون بمیرید...هر کدوم از خاندان ...کرامتی...

تمام سعی ام را کردم تا بلند شوم اما درد در سرتاسر وجودم پیچیده بود. اسلحه ام هنگام پرتاب شدن گم شده بود و در آن اتاق کوچک هیچ چیزی برای دفاع وجود نداشت. انگشتان پسرک تنها چند سانتی متر با گردن من فاصله داشت.

آن طرف دیوار سم و دین با کلنگی که از اتاق بزرگ زیر زمین پیدا کرده بودند ، مقدار زیادی از دیوار را پایین ریختند. سم در حالی که با عصبانیت به دیوار ضربه می زد ، با دست هایش باقی مانده آجرها را پایین ریخت.

انگستان سرد و بی روح پسر دور گردنم حلقه شد. دستانم را بالا آوردم تا انگشتان او را که حالا مثل سنگ دور گردنم یخ بسته بود ، کنار بکشم اما آن روح لعنتی بیشتر از این ها قدرت داشت. احساس کردم صورتم رنگ عوض می کند ، چشمانم تار شد و دیگر نمی تواستم صورت آن روح را ببینم.

پسر با بی حسی به صورت من که در حال مچاله شدن بود ، نگاه می کرد. هیچ حسی در چشمان بی روحش دیده نمی شد.

چشمانم کاملا بسته شد و نفسم بالا نمی آمد. صدای ضربه های کلنگ به دیوار در ذهنم گم شد. ناگهان صدای گلوله تمام وجودم را لرزاند. بالافاصه دست های روح از گردنم جدا شد. چشمانم را به سختی باز کردم و دین را دیدم که اسلحه را به جایی که روح ، من را گرفته بود ، نشانه رفته است.

در حالی که سعی می کردم بلند شوم ، گردنم را مالیدم. درد عجیبی در استخوان گردنم پیچیده بود که باعث شد پشت سر هم به سرفه بیفتم. سم به طرفم آمد و در حالی که کمک می کرد بلند شوم سراسیمه پرسید :

- خوبی؟

من چند باری سرفه کردم . روی دو پایم بند نمی شدم. نزدیک بود دوباره زمین بخورم که سم من را محکم گرفت. به طرفش نگاه کردم و با صدای خفه ای گفتم :

- فک کنم.

دین به سمت ما آمد و گقت :

- خب ، قضیه چی بود؟!

من صاف ایستادم و سرفه خفیفی کردم. به بیرون اشاره کردم و گفتم :

- بهتره بریم ، همین الانشم خیلی دیر شده..

دین سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت :

- اوه آره...بهتره که بریم.

سم با نگرانی به من نگاه کرد و دوباره پرسید :

- مطمئنی خوبی؟

من سرم را تکان داد و سعی کردم لبخندی بزنم و آرام گفتم :

- بله خوبم...مرسی.

دین جلوتر از ما رفت و نزدیک پله های زیر زمین ایستاد. سم پرسید :

- چی شده؟

- فکر کنم بیرون آدم باشه.

سم سرش را ار درب زیر زمین کمی بیرون آورد و نگاهی انداخت. سر و صدا به گوش می رسید اما کسی دیده نمی شد.

من با نگرانی پرسیدم :

- می تونیم بریم بیرون؟

سم اشاره ای به قفل زیر زمین کرد و گفت :

- اول باید این رو درستش کنیم.

من و دین از زیر زمین بیرون آمدیم و جلوی درب ایستادیم. من به زنجیرهای شکسته نگاه کردم و گفتم :

- می تونی بی سر و صدا؟

دین با اشتیاق سرش را پشت سر هم تکان داد و به من و سم اشاره کرد و گفت :

- شما ها بهتره برین.

- اما تو ...؟

- من از عهده خودم بر میام! شما ها برین.

سپس به سم اشاره کرد و گفت :

- سم اونو از اینجا ببر بیرون.

سم سرش را سریع تکان داد و به من نگاه کرد. من زیر چشمی به دین نگاه کردم و آرام گفتم :

- مواظب باش.

سپس پله های زیر زمین را آرام بالا رفتم.

äää

- خب داستان اون پسره چی بود؟

دین این را پرسید و روی لبه تخت نشست. من در حالی که لیوان های قهوه را به دستشان می دادم روی مبل کوچک قرمزرنگ نشستم. هنوز بدنم از برخورد با دیوار درد می کرد. چهره ام را در هم کشیدم و فنجان چای خودم را در دست گرفتم.

رو به دین کردم و جواب دادم :

- نمی دونم. تا حالا ندیده بودمش...لباس هاشم خیلی قدیمی بود...مثل دوره ناصر الدین شاه.

دین با تعجب پرسید :

- چی؟

سم به او نگاه کرد و گفت :

- یکی از شاه های قدیمی ایران.

سپس رو به من کرد و گفت :

- خب ، به نظرت ربطی به این داستان ها داره؟

من در حالی که شدیدا چهره آن پسر برایم آشنا بود، زیر لب گفتم :

- لباسش مثل ...مثل خدمتکارهای اون زمان بود.

دین که حواسش به لب تاپش بود، با شنیدن این حرف سرش را بلند کرد و گفت:

- یعنی می گی اون یارو خدمتکاره آدم ما بوده؟

من کمی فکر کردم و گفتم :

- نمی دونم.

دین گفت :

- بهتره که باشه ، چون ما به حساب یکی اون پایین رسیدیم.

من حواسم را به او دادم و گفتم :

- چی؟ کی رو؟

 دین جواب داد :

- خب ته اون یکی راهرو یه اتاق بود و البته یه جسد ...البته نصفه و نیمه.

- و حدس بزن چی؟ اون جسد از سقف آویزون شده بود. البته کامل حسابش رو نرسیدیم.

سم این را با اشتیاق به من گفت و من که انگار چراغی در ذهنم روشن شده باشد ، زیر لب گفتم :

- زخم های روی گردنش...خدایا این داستان رو کجا شنیدم؟

این را گفتم و به سمت وسایل پدرم رفتم که دوباره از انباری بیرون آورده بودم.

دین و سم چیزی نگفتند و من را نگاه کردند که به سمت کمد دیواری اتاق می رفتم. از کمد کوچک بالا ، جعبه کوچکی را که وسایل پدرم درش بود پایین آوردم. دنبال دفترچه قدیمی پدرم می گشتم. بین برگه هایش دنبال آن مطلبی می گشتم که چند روز قبل از آمدن وینچستر ها ، دیده بودم.

دین زیر چشمی به سم نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

من زمزمه کردم :

- حدس می زدم.

- چی؟

رویم را به سم برگرداندم و گفتم :

- می دونستم این داستان رو یه جایی شنیدم...

در حالی که مطالب پدرم را جلوی روی آنها می گذاشتم ، انگشتم را روی عکس یک خدمتکار قدیمی گذاشتم و با اشتیاق گفتم:

- پدرم روی این مسئله کار کرده بوده. ببینید. بذارین بخونم چی نوشته.

گیره کاغذی را که به عکس بود جدا کردم . سم عکس را گرفت و با دقت نگاه کرد. من دفترچه را برداشتم و شروع به خواندن کردم:

- " هر چه از نادر می پرسم ، جواب سر بالا می دهد. آنقدر سوال پیچش کردم که مطمئن بودم بالاخره جواب درست می دهد اما او با زیرکی تمام از جواب دادن طفره می رفت. به او تذکر دادم که این قتل ها ، این قتل های وحشتناک اتفاقی نیست . هیچ چیزی اتفاقی نیست. اما او نمی خواست باور کند. نمی خواست باور کند که علت مرگ دو دوستش ، روح آن خدمتکاره بیچاره است که در زیر زمین حلق آویزش کردند. مرد بی گناه. یک سو تفاهم باعث شد این شود زندگی اش. یک روح سرگردان برای تمام عمرش."

سرم را بالا گرفتم و به آن دو نگاه کردم. سم بعد از چند لحظه گفت :

- پس یعنی...یعنی اینکه طرف رو تو زیر زمین حالا به هر دلیلی آویزون کردن ، اونم اونارو داره می کشه آره؟

سرم را تکان دادم و گفتم :

- این نوشته پدرم برای خیلی وقت پیشه ، برای موقعی که حتی ازدواج هم نکرده بوده. اون موقع ها یه سری قتل اتفاق افتاده که قربانی ها روی گردنشون نشانه هایی از خفگی توسط طناب دیده میشده. اما خب زیاد کسی پی اش رو نمی گیره و همه فک می کردن طرف حتما خودش رو آویزون کرده دیگه.

دین در حالی که عکس را از دست سم می قاپید ، پرسید :

- خب چرا فقط دو نفر؟ چرا این همه مدت بی کار بوده و دوباره به کار افتاده؟

- فقط دو نفر نبودن...

دفتر پدرم را ورق زدم و گفتم :

- تو چند جای دیگه دفتر هم پدرم به مرگ آدمهایی با همون حالت های مشابه اشاره کرده...اما مشکل پدرم این بوده که نمی تونسته وارد خونه بشه. ببینین مثلا اینجا نوشته :

" نادر اصلا متوجه نیست. نمی گذارد وارد زیر زمین بشوم و همه را از شر این روح دیوانه راحت کنم. تمام زیر زمین و اطرافش را با زنجیر پوشانده. ترس تمام زندگی اش را سیاه کرده اما نمی خواهد باور کند که همه این بدبختی های الان مال خبطی است که آن موقع مرتکب شده است."

سم گفت:

- پس از اون مدل ارواحه که هر از گاهی دست به این کارها می زنه، شاید بر اساس دلیل ها یا اتفاق های خاصی؟

من دفتر را بستم و متفکرانه گفتم:

- منم به همین فکر می کردم. اون دو تا مردی که پدرم در باره شون گفته ، یکی شون یه خدمتکار مرد رو تا سر حد مرگ کتک زده بوده و اون یکی هم خواسته به یه خدمتکار زن تعرض کنه.

دین عکس را روی میز انداخت و گفت:

- پس این آقا طرفدار حقوق خدمتکارها بوده.

من لبخندی زدم و ادامه دادم:

- راجع تک و توک قتل هایی هم که تو این زمان ها اتفاق افتاده ، بالاخره یه ارتباطی بین مقتول و خدمتکار ها پیدا میشه.

- خب دیگه اون نمی تونه از حقوق کسی اینطوری دفاع کنه.

من با تعجب پرسیدم :

- چرا؟

دین نیشخندی زد و گفت :

- خب من باقی مونده طرف رو آتیش زدم.

سم با تعجب به طرفش برگشت و گفت:

- اما موقعی که من اومدم دنبالت جسد هنوز از سقف آویزون بود...

- خب آره ، اون موقعی که شماها رفتین و من باید زنجیر رو دست می کردم ، رفتم تو و سریع طرف رو آتیش زدم...البته باقی مونده شو.

دین لبخندی پیروزمندانه زد و وقتی صورت عصبی سم را دید با اضطراب گفت :

- چیه؟

- دین ! ممکن بود تو دردسر بیفتی..هر لحظه ممکن بود کسی به اوضاع شک کنه!

دین خنده ای کرد و گفت :

- سمی! نگران نباش من می دونم چی کار می کنم.

من به فکر فرو رفتم. با اینکه جسد خدمتکار و روحش از بین رفته بود ، اما این دلیل هیچ کدام از قتل های اخیر را توجیه نمی کرد. اگر خدمتکار آنها را نمی کشته ، پس پای چه کسی یا چه چیزی در میان است؟

سم که متوجه حالت من شد پرسید:

- خوشحال نیستی که مشکل حل شده؟

من لبخندی زورکی زدم و گفتم:

- چرا..چرا. امیدوارم حل شده باشه.

دین با کمی دلخوری گفت:

- امیدوار؟ خب راه حل اینه : روح رو پیدا کن ، استخوون های مونده رو بسوزون! تازه خوش به حال ما  شد که استخوون های طرف همون جا بود و کار یه سره شد...دیگه امیدوار بودن به چی؟

من که غرق در افکارم بودم برای لحظه ای اصلا متوجه نطق طولانی دین نشدم ، اما سریع به خودم آمدم و با خنده جواب دادم :

- حتما همینطوره.

از جا بلند شدم و گفتم :

- خب من دیگه بهتره برم تو اتاقم. شب خوبی داشته باشین.

هنگامی که به طرف در می رفتم ، به عقب برگشتم و با اینکه هنوز احتمال می دادم ماجرا تمام نشده گفتم :

- و ممنونم ازتون. خیلی زیاد.

لبخندی زدم و از اتاق بیرون رفتم.

äää

هنوز کاملا مطمئن نبودم که مشکل حل شده باشد ، اما نمی خواستم با گفتن آن وینچستر ها را ناراحت کنم. احساس می کردم هر بار که راجع احتمال حل نشدن مشکل صحبت می کنم ، آنها دلخور می شوند.

دو سه روزی از آن ماجرا گذشته بود و در این مدت من ، برادارن وینچستر را به جاهای مختلف در تهران بردم. در تمام این مدت احساس لعنتی حل نشدن ماجرا در ذهن من زنگ می زد و نمی توانستم حواسم را کاملا جمع کنم.

پشت لب تاپم نشسته بودم و ماجرای این شکار البته از نظر من ناقص را وارد کامپیوتر می کردم. از گوشه چشم پیمان را دیدم که در آستانه در اتاق ایستاده بود. به طرفش برگشتم و پرسیدم :

- چیزی شده؟

پیمان از وقتی که مادر و پدرش از هم جدا شدند و مادرش او را اینجا تنها گذاشت ، بسیار کم حرف شده بود. او حتی حاضر نشد با پدرش که در ایران بود زندگی کند. انگار به نوعی او را مقصر می دانست. او دانش آموز بسیار زرنگی بود اما در خانه خیلی کم حرف می زد و بیشتر وقتش را به درس خواندن می گذراند. در این چند روز خیلی از او غافل شده بودم. برای لحظه ای حس نا امنی خیلی بدی به من دست داد.

پیمان آرام گفت:

- اون دو تا پسره دم در منتظرن.

این را گفت و از اتاق بیرون رفت. من درب لب تاپم را بستم و به دنبالش رفتم ، نزدیک اتاقش بود که دستم را روی شانه اش گذاشتم.

خیلی آرام به طرفم برگشت و با چشمان میشی همیشه خسته اش به من نگاه کرد. سعی کردم لبخندی بزنم و گفتم:

- متاسفم برای این چند روز. این ماجرا که تموم بشه با هم میریم همونجاهایی که بهت قول دادم. باشه؟

پیمان شانه اش را بالا انداخت و فقط گفت:

- باشه.

و به اتاقش رفت. رفتنش را که خیلی آرام و بی تنش بود ، نگاه کردم. همیشه آرزو داشتم کاش می توانستم برای او چیزی بیشتر از خواهر مادر باشم. کاش می توانستم جای خالی پدر و مادرش را به خوبی برایش پر کنم. اما فکر می کنم هیچ وقت نتوانم.

صدای کشیده شدن چمدان روی زمین من را بخود آورد و تازه متوجه رفتن سم و دین شدم. روسری ام را مرتب کردم و از پله ها پایین رفتم. سم و دین روبروی در شیشه ای پذیرایی ایستاده بودند. من آرام آخرین پله را طی کردم و به طرفشان رفتم.

- نمی دونم چه طوری ازتون تشکر کنم.

دین با کمی دلخوری گفت :

- البته هنوز هم مطمئن نیستی همه چیز تموم شده باشه.

من با شرمندگی به او نگاه کردم و چیزی نگفتم.

سم نیم نگاهی به دین کرد و سپس رو به من گفت:

- در هر صورت ، این مورد برای ما خیلی خوب و متفاوت بود. امیدوارم تونسته باشیم کمکی کرده باشیم.

من سرم را تکان دادم و زیر لب گفتم :

- البته که کمک کردین. خیلی ممنون.

درب شیشه ای را برایشان باز کردم و با دستم آنها را به بیرون هدایت کردم. در حالی که درب چوبی اصلی خانه را باز می کردم ، صداهایی از بیرون شنیدم.

بیرون خانه ، روبروی خانه خاندان آقای کرامتی ، آمبولانس ایستاده بود. تا وسط خیابان جلو رفتم و سپیده را دیدم که نزدیک در خانه روی باغچه سنگی بلندی نشسته و نامزدش هم نزدیک به او ایستاده است. با نگرانی عرض خیابان را طی کردم و نزدیک آنها شدم.

سپیده تا من را دید ، خودش را در آغوشم انداخت. با تعجب به همسرش نگاه کردم که چشمانش از اشک خشک شده بود. سم و دین با تعجب نزدیک ما شدند. دین آرام پرسید :

- چی شده؟

سپیده از آغوش من بیرون آمد و با صدایی گرفته گفت  :

- خاله ام نگین....دیشب...

این را گفت و دوباره در آغوش من گریه کرد. من در حالی که چانه ام را روی سر او می گذاشتم به سم و دین نگاه کردم.

مطمئن بودم این ماجرا هنوز تمام نشده است.

äää

- آخه اگه خدمتکاره آدم ما نبوده پس چی؟

دین هر چند دقیقه یک بار این جمله را تکرار می کرد و عرض اتاق را رژه می رفت. من در حال جستجو بین مدارک و خاطرات روزانه پدرم بودم و حواسم به راه رفتن های طولانی دین نبود. بعد از چند دقیقه نفس بلندی کشیدم و خودم را روی صندلی روبروی پنجره انداختم.

سم پرسید:

- خب؟

من سرم را تکانی دادم و با ناراحتی گفتم:

- هیچی...هیچ چیز دیگه ای که به خانواداه کرامتی مربوط بشه تو مدارک پدرم پیدا نکردم.

سم چیزی نگفت. دین روبروی من روی تخت نشست و گفت:

- خب بذار دوباره مرور کنیم. ما یه جسد آویزون شده از سقف پیدا کردیم و سوزوندیم اما مرگ ها هنوز ادامه داره ، درسته؟

او ادامه حرفش را خورد و با نگاهی مشکوک به من زل زد. من که متوجه این نگاه شدم ، خودم را روی صندلی بالا کشیدم و پرسیدم:

- چیزی شده؟

- تو از همون اولش هم می دونستی که علت مرگها این یارو خدمتکاره نیس درسته؟ واس خاطر همین بود که اصلا از حل شدن ماجرا خوشحال نشدی...نه؟

من نگاهم را به زمین دوختم و آرام گفتم:

- خب بله ، وقتی فهمیدیم که مرگ اون آدمها با یه خدمتکار مربوط بوده ، شک کردم که نباید ربطی به این مرگهای اخیر داشته باشه.

سم گفت:

- خب بالاخره ما جلوی یه سری مرگهای دیگه هم گرفتیم درسته؟ یعنی ممکن بود تو آینده دوباره اون روح دنبال قربانی بگرده نه؟

من با خوشحالی سرم را تکان دادم و در حالی که به دین نگاه می کرم گفتم:

- البته ! و من از این بابت از شماها ممنونم...اما این یکی رو.

حرفم را خوردم و چیز دیگری نگفتم.

دین کمی ناراحت و شاید حتی عصبی شده بود ، اما چیزی نگفت. تا چند لحظه ای سکوت بین ما بود و هیچ کس حرفی نمی زد. واقعا نمی دانستم باید دنبال چه چیزی بگردم. چه نقطه سیاهی در خانواده کرامتی بود که باعث این مرگ ها می شد؟ باید دنبال چه جور موجودی می گشتیم؟ روح سرگردان ، هیولای دست ساخته یا...نمی فهمیدم. اما این را می دانستم که باید از چی کسی بازجویی کنم.

ناگهان از جایم بلند شدم و این کارم باعث شد ، سم و دین از جا بپرند. سم سراسیمه پرسید:

- چی شد؟

من در حالی که به سمت در اتاق می رفتم ، گفتم:

- یکی هست که باید باهاش حرف بزنیم.

 

سپیده و نامزدش جلوی در اصلی خانه شان در حیاط ایستاده بودند. تعداد خیلی کمی از مردان و زنان در خانه باقی مانده که آنها هم در حال خداحافظی کردن بودند. انگار خانواده کرامتی نمی خواستند بیشتر از این اخبار مرگ و میر های سلسله مراتبی شان به بیرون درز کند.

سپیده من را از دور دید و لبخندی زد. اما من عصبانی بودم و لبخندش را پاسخ ندادم. به طرفش رفتم و مچ ظریفش را در دستم گرفتم . سپیده ابروهایش را در هم کشید و به من نگاه کرد. قبل از اینکه چیزی بگوید ، از میان دندان های بسته گفتم :

- ما باید با هم حرف بزنیم.

äää

سپیده را کشان کشان به سمت تاب و سرسره ای بردم که پشت حیاط خانه شان قرار داشت. سم و دین از عصبانیت من شوکه شده و تا آن لحظه حرفی نزده بودند. سپیده کمی اعتراض کرد اما من به حرفش گوش نمی دادم. او را روی تاب چوبی پهنی که در بچگی با هم درست کرده بودیم ، نشاندم.

سپیده دستش را محکم چنگ زد و چیزی نگفت. برای چند لحظه به او نگاه می کردم. بالاخره دست هایم را روی دو زانویم گذاشتم و روبروی صورتش خم شدم. سپس آرام گفتم:

- تو باید بگی.

سپیده خودش را به نادانی زد و گفت:

- چی رو؟

- باید بگی که باور داری این مرگ و میر ها بیخودی نیست. خودتم این رو می دونی اما باورش نداری.

سپیده خواست دوباره طفره برود که من شانه هایش را محکم گرفتم و کاری کردم که جز من چیزی را نتواند ببیند . نادانی او اعصاب من را به هم می ریخت.

- تو چشم های من نگاه کن و بگو تو این مرگها هیچ چیز غیر طبیعی نیست.

سپیده مرتب نگاهش را از من می دزدید. سرانجام بعد از چند دقیقه زیر لب گفت:

- خب منم باور دارم که این مرگها بیخود و بی جهت نیست...

سپس دست من را کنار زد و از روی تاب بلند شد. با صدای محکم  و بلندی گفت:

- حالا که چی؟ چه کاری از دست تو و این دو تا دوستت بر می یاد ؟ ها؟ می خوای به جنگ با چیزی برین که نمی دونین چیه؟

سم در حالی که به سمت سپیده حرکت می کرد گفت:

- ما می تونیم اونا رو از بین ببریم ، فقط شما باید کمی فکر کنین...اگه دشمنی چیزی تو زندگی تون بوده که بخواد انتقام بگیره...

شانه های سپیده می لرزید. صدای برخورد دندان هایش به هم به گوشم می رسید و می دانستم این ها فقط از سرما نیست. به طرفش رفتم و او را در آغوش گرفتم. سپس گفتم:

- سپیده! تو باید خوب فکر کنی. من می خوام کمکت کنم. اما فقط در صورتی که باورم داشته باشی.

سپیده با چشمانی که از گریه قرمز شده بود ، سرش را تکان داد. سپس گفت:

- خودم که چیز خاصی الان تو ذهنم نیست...اما شاید لازم باشه از پدرم و مادرم بپرسم.

من لبخندی زدم و گفتم :

- حتما این کار رو بکن.

سپیده رویش را برگرداند و از ما دور شد. کمی از خودم عصبانی شدم که چرا آنطور با او رفتار کردم. اما خب، باید هر چه زودتر از دست این روح خلاص می شدیم. همه  مان.

همانطور که رفتن سپیده را تماشا می کردیم ، او ناگهان ایستاد و به سمت ما برگشت. سپس گفت:

- فکر کنم یه چیزهایی می دونم.

او این را گفت و دوان دوان به داخل خانه رفت. من به همراه سم و دین به یکدیگر نگاهی کردیم و سپس پشت سر سپیده وارد خانه شدیم. خانه سوت و کور بود و دیگر مثل آن زمان هایی نبود که من و سپیده و باقی بچه های دو خانواده بین اتاق های کوچک و بزرگ این عمارت بزرگ می دویدیم و بازی های مختلفی می کردیم. هرگز فکر این را هم نمی کردیم که روزی در آینده این بشود زندگی مان.

همان جا نزدیک در خانه ایستاده بودیم و جلوتر نرفتیم. سم و دین خانه را بررسی می کردند و من با دیدن هر چیزی به یاد بچگی ها یم می افتادم.

بالاخره سپیده از پله ها دو تا یکی به طرف ما پایین آمد . در حالی که سعی می کرد خیلی آرام صحبت کند ، گفت:

- این زن.

سپس عکس زنی را که در روزنامه بود به دستم داد. او را نمی شناختم. با نگاهی پرسش گرایانه پرسیدم :

- این کی هست؟

سپیده در حالی که ما را به گوشه ای از اتاق نشیمن بزرگ می برد ، گفت:

- اسمش همدم بوده...همدم انصاری.

ما روی مبل های آبی رنگ نشستیم و دین پرسید:

- حالا این خانم کی هست؟

سپیده چند باری به پشت سرش نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی در آن اطراف نیست گفت:

- یادمه خیلی وقت پیش ....یعنی خیلی وقت ...این خانوم اومد دمه خونه ی ما و ادعا کرد...خب ادعا کرد که زن دوم پدر منه.

من چشمانم گرد شد و ناباورانه پرسیدم:

- هیچ وقت نگفته بودی.

- چی رو باید می گفتم. ما هیچ وقت باورش نکردیم. خب یعنی من و مادرم البته. بعد از مدتی فهمیدم طرف واقعا زن دوم پدرم بوده.

من که هنوز در تعجب بودم چیزی نگفتم. سپیده همچنان زمزمه کنان ادامه داد:

- تو یکی از سفر هاش خانوم رو می بینه و باقی ماجرا...بعد از یه مدت طولانی یعنی بعد از اینکه این خانوم اومد دمه خونه ما و اون داستان ها رو سر هم کرد – که البته زیاد هم دروغ نبود- خبری ازش نشد...تا اینکه چند هفته بعدش خبر مرگ یه زن تو روزنامه ها چاپ شد. 

من با نگرانی گفتم:

- یعنی...پدرت اون رو؟

سپیده نگاهش را از سم و دین دزدید و گفت:

- نمی دونم. هیچ کس نمی دونه. اما هرچی که هست این خانوم می تونه ربطی به این داستان ها داشته باشه....

- چطور؟

- چون همه کسایی که تا حالا مردن ، به یه نحوی غرق شدن.

دین پرسید:

- یعنی تو سینک ، حمام و یا استخر؟

سپیده با ناراحتی سرش را تکان داد و با صدایی لرزان گفت:

- خاله ام دیروز رفته بود جکوزی.

دین ابروانش را بالا انداخت و به سم نگاهی کرد. سم پرسید:

- پس اون خانوم هم اینطوری مرده؟

- بله ، جسدش رو تو رودخونه ای پیداه کردن که اطراف تهرانه.

من سرم را ناباوارنه تکان دادم. سپس زیر لب گفتم:

- حتما باید تهدید های شدیدی کرده باشه.

سپیده به عقب برگشت و چند زن را دید که او را صدا می کردند  . "ببخشید" کوتاهی گفت و به سمت آنها رفت تا بدرقه شان کند.

سم به پشتی مبل تکیه داد و پرسید:

- به نظرتون این آدم ماست؟

دین به لوستر بزرگ وسط اتاق نگاهی کرد و گفت:

- خب همه چی جور در میاد ، خفه شدن ها تو آب و جسد زن تو رودخونه.

سپیده به طرف ما آمد . من از جا بلند شدم و گفتم:

- نمی دونی این خانم کجا دفن شده؟

سپیده با تعجب پرسید:

- برای چی می خوای؟

- می دونی یا نه؟

- یعنی تو واقعا فکر می کنی که..

من در چشمانش زل زدم و گفتم:

- تو خودتم همین فکر می کنی فقط نمی خوای به زبون بیاری.

سپیده چشمانش را چرخاند و چیزی نگفت. من دوباره پرسیدم:

- می دونی کجاست یا نه؟

سپیده با حالت تمسخر گفت:

- من از کجا باید بدونم؟

من در حالی که از بین سم و دین رد می شدم گفتم:

- بهتر بود که می دونستی. چون این آدم هر کی که هست امشب میاد سراغ مادرت.

سم ودین با تعجب به سمت من برگشتند. لبخند تمسخر سپیده از لبانش محو شد. به سمت من آمد و سراسیمه پرسید:

- چی؟

من به عقب برگشتم و گفتم:

- متوجه نیستی؟ اون داره اول خانواده مادری تو رو می کشه. از دورترین تا نزدیک.یه نگاهی به کسایی که تا حالا قربانی شدن بنداز. دیشب خاله ات و امروز...

حرفم را ادامه ندادم و به او نگاه کردم. آروز داشتم که حرفهایم را باور کند. سپیده با نگرانی به من نگاه کرد و زیر لب گفت:

- پس پدرم چی؟

- چی بگم؟ شاید اون رو نگه داشته برای آخر تا ببیشتر شکنجه بده.

سپیده چشمانش را بست و چیزی نگفت. گفتم:

- نگران نباش. ما درستش می کنیم. فقط اینو بگو که جسد شناسایی شد؟

سپیده که هنوز ذهنش درگیر بود برای لحظه ای چیزی نگفت . من دستم را جلوی صورتش تکان دادم . بالاخره گفت:

- آره.

من دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و فشار دادم. او دست سردش را روی انگشتان من گذاشت و پرسید:

- مطمئنی با این کار همه چی درست می شه؟

- همه چی که نه، اما امیدوارم.

این را گفتم و از خانه کرامتی ها  بیرون رفتم.

äää

اسلحه را از گلوله های نمکی پر کردم. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود. سم و دین بی صدا در حال جمع کردن وسایلشان بودند. سم آرام پرسید:

- تو خوبی؟

من نگاهی به او کردم و زیر لب گفتم:

- خوبم.

به ساعت مچی ام نگاهی انداختم و گفتم:

- بهتره زودتر راه بیفتیم.

کوله ام را روی دوشم انداختم و از اتاق خارج شدم. دین رفتن من را نگاه می کرد و به سم گفت:

- اون چشه؟

سم با نگرانی شانه هایش را بالا انداخت و گقت :

- نمی دونم.

و اسلحه اش را در کوله چپاند.

äää

شیشه های ماشین بخار گرفته بود. ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود . جاده بهشت زهرا انقدر خلوت بود که انگار تا حالا ماشین به خود ندیده است. بخاری را روشن کردم. چند دقیقه بود هیچ کس حرفی نزده بود.

گوشی موبایلم را از جیب کیفم در آوردم.

- الو...الو؟

صدای آقا رحیم به درستی نمی آمد. چند لحظه ای صبر کردم تا بالاخره صدایش آمد:

- سلام خانم ابراهیمی ، حالتون خوبه؟

- خوبم آقا رحیم ، گوش کن ، تو هنوز اونجایی؟

صدایش با قطع شدن های متعدد می آمد. گوشی را به گوشم چسباندم و منتظر ماندم.

- بله خانوم ، هنوز اینجام. دارین تشریف می یارین؟

- آره گوش کن آقا رحیم ، ما می خوایم بریم قطعه 344 ، شماره ...

کاغذ را که در دست سم بود ، نگاهی کردم و گفتم:

- شماره 56.

آقا رحیم گفت:

- خانوم مگه سر قبر آقای ابراهیمی نمیرین؟

- نه آقا رحیم. ببین اون اطراف باش تا ما بیایم باشه، قبر رو پیدا کن.

- خانوم آخه...

- آقا رحیم تو رو خدا هر کاری می گم بکن. باشه؟

- چشم خانوم.

گوشی را قطع کردم.

دین گفت:

- حالا این کسی که زنگ زدی بهش...مطمئن هست؟

من از آینه ی جلو به او نگاه کردم. سپس گفتم:

- بله ؛ خیلی وقت می شناسمش...هم من ...هم پدرم. خیلی وقت پیش هم، من و پدرم مجبور شدیم یه قبری رو باز کنیم. اون خیلی بهمون کمک کرد.

راهنما زدم تا به سمت راست برویم و ادامه دادم:

- پدرم انقدر بهش کمک کرده که بهش اطمینان کافی داشته باشم.

دین سرش را تکان داد و گفت:

- خب پس مشکلی نداریم.

 

ساعت نزدیک سه صبح بود که به بهشت زهرا رسیدیم. دوباره به آقا رحیم زنگ زدم تا راه را به ما نشان بدهد. او را سوار کردیم و ما را دقیقا به محل قبر برد.

از ماشین پیاده شدیم. هوا سردتر از همیشه بود. دستکشم را بالا کشیدم و به سمت پشت ماشین رفتم تا وسایل را بیرون بیاوریم. آقا رحیم می لرزید و مدام به من نگاه می کرد. دست هایش را از سرما و ترس به هم می مالید. من که متوجه حالتش شدم ، در حالی که وسایل را خالی می کردم گفتم:

- چیه آقا رحیم؟

آقا رحیم رو به من کرد و زیر لب گفت:

- هیچی خانوم...هیچی.

کمی نزدیک شد و گفت:

- فقط..خانوم. ما هر دفعه این کار رو می کنیم ، خیلی ترس برمون می داره.

من به سمتش رفتم و گفتم:

- آقا رحیم ترس هم داره. اما باور کن لازمه. فکر می کنی من خودم خیلی دوست دارم؟

- نه می دونم خانوم. فقط اینکه....خب ترسه دیگه.

من آرام گفتم:

- نگران نباش. باور کن جون خیلی از آدمها به این بستگی داره.

آقا رحیم نفسی کشید و به من نگاه کرد. سپس به نقطه ای اشاره کرد و گفت:

- اونجاس.

این را گفت و جلو راه افتاد. فانوس در دستش به این طرف و آن طرف می رفت. سم و دین از پشت ماشین ، بیل و کلنگ ها را بیرون آوردند.

به سمت جایی که آقا رحیم اشاره کرد به راه افتادیم. دین کمی جلو آمد و در کنار من راه رفت. از پشت شنیدم که سم گفت:

- دین!

دین بی اعتنا به او ، به من گفت:

- نگین؟ می تونم یه سوالی بپرسم؟

من به طرف سم برگشتم و در همان حالی که راه می رفتیم گفتم:

- آره ، بپرس.

سم جلوتر آمد و گفت:

- دین این قضیه ربطی به من و تو نداره.

دین چیزی نگفت و منتظر جواب من ماند. من ایستادم و گفتم:

- منتظر سوالم.

دین نگاهی به سم کرد. سم با عصبانیت راهش را گرفت و رفت.

دین گفت:

- می خواستم بدونم...راستش اگه نپرسم تا ابد این سوال تو ذهنم می مونه.

من دست به سینه ایستادم و چیزی نگفتم.

- می خواستم بدونم ، چرا اون روح مدافع خدمتکار ها می خواست تو رو هم بکشه؟

برای لحظه ای چیزی نگفتم. در چشمان دین زل زدم . دین برای لحظه حس بدی داشت.  احساس کرد زیاده روی کرده است. سم در میانه راه ایستاده بود و با نگرانی به من نگاه می کرد. آقا رحیم از دور داد زد:

- نگین خانوم نمی یاین؟

به سمت او برگشتم و دستم را تکان دادم. سپس رو به دین گفتم:

- برای چی می خوای بدونی؟

دین کمی در جایش تکان خورد و تا خواست چیزی بگوید گفتم:

- فقط کنجکاوی، درسته؟

دین سرش را تکان داد و به سم نگاه کرد. سم با عصبانیت جواب نگاه او را داد.

من کوله ام را روی شانه ام جا به جا کردم و گفتم:

- سعیده خانم...خدمتکارمون. چند وقت پیش ...

گلویم را صاف کردم و ادامه  دادم:

- چند وقت پیش ...من فکر کردم پول دزدیده.

دین دست به سینه ایستاد. من ادامه دادم:

- خب...باهاش بد رفتاری کردم.

رویم را به طرف جایی که آقا رحیم بود برگرداندم و گفتم:

- راضی شدی؟

این را گفتم و به راه افتادم. دین چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. سم با عصبانیت به سمت او رفت و گفت:

- بهت گفتم این سوال ها خیلی شخصیه. دین ، تو خیلی بی ملاحظه ای.

دین لبخندی از روی شرمندگی زد و گفت:

- خودم می دونم.

این را گفت و راه افتاد.

من به سمت آقا رحیم رفتم ، قبر همدم انصاری ، قبر خیلی کوچک و ساده ای بود. هیچ سنگ قبری نداشت و فقط یک تکه سنگ کوچک بالای قبر مشخص می کرد که استخوان فردی آنجاست. استخوان هایی که حالا به خاطر روح شیطانی اش باید نابود می شد. آقا رحیم فانوس را روی زمین گذاشت. ساعت نزدیک به چهار صبح بود.

سم و دین بیل و کلنگ ها را از کوله هایشان بیرون آوردند و بی صدا در آن سرما و تاریکی شروع به کندن قبر کردند. من سنگ قبر کوچک را کناری گذاشتم و بیل آقا رحیم را برداشتم. من هم به همراه سم و دین خاک ها را کنار می زدم تا کار سریعتر پیش برود. تا کمتر از یک ساعت خورشید طلوع می کرد و آدمها به سمت مزار از دست رفته هایشان روانه می شدند.

نیم ساعتی گذشت تا به باقی مانده استخوان ها رسیدیم. سم و دین از گودال بیرون آمدند و عرق پیشانی شان را با پشت دست پاک کردند. آقا رحیم به تنه درختی تکیه داده بود و زیر لب چیزهایی را زمزمه می کرد. من سویی شرتم را در آوردم و به کناری انداختم. با اینکه هوا خیلی سرد بود اما تند کار کردن باعث شده بود که احساس گرمای شدیدی کنم.

وارد گودال شدم ، به آهستگی کفن سفید رنگ را کنار زدم. چیز زیادی از همدم انصاری باقی نمانده بود. سرم را به طرف دین و سم گرفتم و گفتم:

- فک کنم حاضر باشه.

دستم را به لبه گودال گرفتم و خودم را بالا کشیدم. سم و دین نگاهی به من کردند. سم کبریت را شعله ور کرد و در گودال انداخت.

شعله های قرمز رنگ بالا گرفتند. آقا رحیم کمی عقب پرید و پشت سر هم زیر لب چیزی را تکرار می کرد.

من به شعله ها چشم دوختم و در دل آرزو داشتم کاش مجبور به این کار نمی شدم. هرگز.

äää

ساعت ده دقیقه به شش صبح را نشان می داد. خورشید مانند روزهای قبل طلوع کرد و مثل همیشه درخشید. مردم سوار ماشین هایشان شدند ، دستکش هایشان را به دست کردند ، مانند روزهای قبل. برای همه، همه چیز مثل همیشه و هر روز بود. این بدترین "آخر" برای شکار بود.

اینکه کاری را با موفقیت انجام بدهی و هیچ پاداشی هم نگیری و روز بعد مردم به همان راحتی و آسودگی بیرون بیایند که دیروز آمده اند ، بدون آنکه بدانند چه اتفاقاتی در بینشان رخ داده است.

نگاهی به سم انداختم که سرش را به شیشه بخار گرفته ماشین تکیه داده بود. خواب بود اما صدایی از او نمی آمد. از آینه به دین نگاه کردم. با چشمان سبزش که حالا کمی خسته به نظر می رسید، به من زل زده بود.

خودم را روی صندلی ام جابه جا کردم و با لبخندی پرسیدم:

- چی شده؟

خیابان خیلی خلوت بود و هنوز هوا کاملا روشن نشده بود. دین کمی جلو آمد و گفت:

- معذرت می خوام که اون سوال رو کردم.

من رویم را به طرف پنجره گرفتم و گفتم:

- اشکالی نداره.

دین سرش را به پشتی صندلی سم تکیه داد و آرام پرسید:

- باز هم ادامه میدی؟ به شکار؟

من به او نگاهی کردم و گفتم:

- نه تا وقتی که مجبور باشم.

دین دوباره پرسید:

- این دفعه هم اونقدر ها مجبور نبودی.

- چرا بودم. مسئله فقط سپیده و دوستی مون نبود.

دین کمی جا به جا شد و گفت:

- پس چی؟

- خانواده ما یه نسبت فامیلی دور با خانواده کرامتی داره. می تونست به ما هم برسه.

دین چشمانش را کمی گشاد کرد و بعد سرش را به نشانه تایید تکان داد. من گفتم:

- حالا که به خوبی تموم شد. البته با کمک شما.

دین خنده ای بی صدا کرد و گفت:

- البته ، اونی که همه به خاطرش قربانی شدن ، هنوز زنده اس.

من هم به این فکر کرده بودم. مقصر اصلی این قتل ها به نحوی نادر کرامتی بود. اگر او همدم را نمی کشت حتی نه به طور غیر مستفیم ، هیچ کدام از این ها اتفاق نمی افتاد. من هم از موقعی که شعله های زرد رنگ آتش استخوان های همدم در چشمانم می سوختند به این فکر می کردم.

آرام گفتم:

- مطمئنم اونم نتیجه کارش رو می بینه.

دین چیزی نگفت و چشمانش را بست.

äää

دین و سم را صبح فردای روزی که به قبرستان رفتیم ، تا فرودگاه رساندم. دین با خنده گفت:

- هر چی گشتم یادگاری بدم بهت ، چیزی پیدا نکردم.

من خندیدم و گفتم:

- مهم نیست. فک نمی کنم خاطره این روزها از یادم بره.

دین خندید و به سم سلقمه ای زد. سم به من زل زده بود و چیزی نمی گفت. من پرسیدم:

- سم خوبی؟

سم به خودش آمد و خنده ای کرد. سپس گفت :

- اما من یه چیزی پیدا کردم.

دستش را در جیبش کرد و یک گردن بند دست ساخت را به دستم داد. من با شوق گردن بند را گرفتم. دین زیر لب گفت:

- این رو کی درست کردی؟

گردن بند شکل ناشیانه ای از یک فرشته بود که با چیزهایی مثل سیم و چوب کبریت ساخته شده بود. من در حالی که آن را وارسی می کردم ، گفتم:

- این رو ازکجا-

- بین وسایلی که تو زیر زمین کرامتی پیدا کردیم ، احساس کردم میشه ازشون چیزی درست کرد.

من خندیدم و گفتم:

- واقعا قشنگه.

دین محکم به پشت برادرش زد و با خنده گفت:

- سمی!

من گردن بند را در جیبم انداختم و رو به سم گفتم:

- خیلی ممنون. از هر دوی شما واقعا ممنونم.

äää

ساعت 7:37 دقیقه شب بود. تازه از سینما برگشته بودیم. پیمان با هیجان از فیلم حرف می زد و دوباره تک تک سکانس ها را برای من بازی کرد. من با شوق او را نگاه می کردم. دستم نا خود آگاه به سمت گردنم رفت. فرشته کوچک روی گردنم را برای هزارمین بار در امروز در دست گرفتم و با آن بازی کردم. بازی کردن با آن فرشته کار هر روز و هر موقع من شده بود. پیمان با خوشحالی از اتاق من بیرون رفت ، در حالی که هنوز صدای بلند بلند تکرار کردن دیالوگ های فیلم را می شنیدم که در راهرو های خانه می پیچید.

از پنجره به بیرون نگاه کردم. تا چند روز دیگر بهار می رسید . شکوفه ها بیرون زده بودند . خیابان مثل هر سال از بوی خوب شکوفه های یاس پر شده بود. باز دوباره بهار می آمد و از طی آن تابستان. و باز هم سالی دیگر.

سال هایی که شاید نمی بود. ولی حالا هست و من می دانستم که باید قدرش را بیشتر بدانم.

 گردن بند را روی گردنم رها کردم و از اتاق بیرون رفتم.

 

 

 

پایان.

Profile

angelinside: (Default)
angelinside

April 2012

S M T W T F S
1234567
891011121314
1516 1718192021
22232425262728
2930     

Most Popular Tags

Style Credit

Expand Cut Tags

No cut tags
Page generated Jul. 28th, 2017 06:54 am
Powered by Dreamwidth Studios